تبليغاتX
ولگرد پاییزی
گاه اندیشه ز دستانم خسته می شود

نبض لحظه نامنظم می شود

و لحظه ی وداع فرا می رسد

شب سکوت می کند

و همه در خوابی عمیق فرو می روند 

زمانی برای شنیدن فریادهای مکرر ماه باقی نمی ماند

گوش ها همه خفته اند!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:50 توسط من |


خسته از این کابوس
بادبادکی را باد می کنم
رویش می نویسم
دوستت  دارم
به دست باد می سپارمش
به آسمان می رود
بالا بالا بالاتر
کاش به او برسد
کاش رویش را بخواند
خدا را میگویم
او را میشناسی؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 2:9 توسط من |